فهرست وبلاگ من

۱۳۸۸ مهر ۶, دوشنبه


دو نیمه



انسانی هستم با نام کوچک و نام خانوادگی
مثل شما
به دنیا آمدم، رشدکردم، به مدرسه رفتم
مثل شما.
شماری از روزها را زیستم
و شماری از شب ها را خفتم،
شادی را شناختم و خندیدم،
و گریستم
برغم ها،
بر دلخوری ها، نوازش ها و عشق ها
مثل شما.
این ها همه
در اینجا،


در این کله ی نیم قرنِ دوم از بیستم
درجمع جبری اند.
شما
یکایک شان را به بازی گرفتید
وقتی که سرم در دستانت پنهان شد
ومن مسحورِ هنرمندیِ شما
میان شعله های آتش دستانت گرم و گرمتر می شدم.
روحم را می لمسی
شرف انسانی ام را نرم
شلاق می زنید
وهمزمان خودتان راهم.
آیاهمباورم هستی؟
شاید لذت بردی/می بری
شاید ارضاشده اید/می شوید؟
شاید...!
لرزشِ دستانم،
ارتعاش فریادهایم
از مورمورِسلول های پوستت/پوستم حس می شود.
نمی دانم،
خواهشِ گریه های نریخته ازچشمانم از کجایتان به بیرون می تراود،
که خیسِ عرقید.
شاید،
این هم نوعی ازلحظه های خلسه ایِ آرامش؛
همان میلِ به تو یله دادن
در آغوش تان گرم شدن
پشتگرمی ات را داشتن
و دلگرم بودن/شدن باشد!
حادثه ها بر صحنه ی نمایشِ ازدحام ها،
بر تماشاچیِ بازیگرِ حرفه ایِ مادرزادِ نشسته برصندلی ها آوارمی شوند،
در سالنِ کله گردیِ تئاترشهر،
شهری که هنوز بدست کله تیزها ساخته نشده.
باید بروم نیمه لیوانی آبِ بی گاز بنوشم.
تاشاید دوباره خوابش به سراغم بیاید

همان نیمه ی دیگر لیوان.










۱ نظر:

ناشناس گفت...

عشق گاهی می نشیند روی بام
گاه با صد میل می افتد به دام
عشق گاهی سر به روی شانه ای
اشک ریز آخر افسانه ای
عشق گاهی یک بغل دلواپسی
عطر مستی ساز شب بو / اطلسی
عشق گاهی هم حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند
عشق گاهی نوبهاری
گاه پاییزی به رنگ سرخ / زرد
گاه لبخندی به لبهای تو گاهی کوه درد
عشق گاهی دست لرزان تو می گیرد درون دست خویش

گاه مکتوب تو را ناخوانده می داند زپیش

عشق گاهی راز پروانه است پیرامون شمع
گاه حس اوج تنهاییست در انبوه جمع

درودى ديگر عزيز شاد باشيد
Negah